تبليغاتX
عاشقي جرم قشنگي است
عاشقي جرم قشنگي است
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  شب رفتنت ...     86/10/24-13:4-عسل  

شب رفتنت عزيزم هرگز از يادم نميره

واسه هر كسي كه ميگم قصه شو اتيش ميگيره

دل من يه دريا خون بود

چشم تو يه دنيا ترديد

اخرين لحظه نگاهت غصه داشت ولي مي‌خنديد

شب رفتنت يه ماهي توي خشكي رفت و جون داد

زلزله  خيلي دلا رو از اون شب تكون داد

غما اونشب شيشه هاي خونه رو زدن شكستن

پابه پام عكساي نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اين جا رفتي ؟

تو كه مثل قصه هايي

گله‌ام از چي باشه نه بدي نه بي وفايي

شب رفتنت نوشتي شدي قربوني تقدير

نقره اشكاي من شد دور گردنت يه زنجير

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشكي بودن

قحطي سفيديا بودهمه انگار مشكي بودن

شب رفتنت كه رفتي، گفتي ديگه چاره‌اي  نيست

ديدم اون بالا ها انگار عكس هيچ ستاره اي نيست

شب رفتن تو ياسا دلمو دلداري دادن

اونا عاشقن وليكن تنها نيستن كه زيادن

بارون اون شب دستشو ازسر چشمام بر نميداشت

من تا ميخواستم ببارم هر كسي ميديد نميذاشت

سرنوشت ما يه ميدون

زندگي اما يه بازي

پيش اسم من نوشتن اره حقته ببازي

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالايي

يكي ميگفت كه  غريبي يكي ميگفت بي وفايي

شب رفتن ابرا واسه گريه كردن كم اوردن

اشنا ها برا زخمام همگي مرحم اوردن

شب رفتن تو، تسبيح از دست گلدونا افتاد

قلب ارزوهام انگار واسه هميشه وايستاد

شب رفتنت تو غربت جاي اونجا اين جا پيچيد

دل تو بدون منظور رفت و خوشبختيمو دزديد

شب رفتن تو ديدم يكي از قناريها مرد

فرداشم ديدم كه قسمت اون  يكي رو با خودش برد

شب رفتنت راس راسي چشمات چه برقي داشتن

اين همه ادم چرا من

پس با من چه فرقي داشتن

شب رفتنت پاشيدم همه اشكامو تو كوچه

قولتو اروم گذاشتم پيش قران لب تاقچه

شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايي كه خيسن

پيش شاعرا كه دائم از مسافر مينويسن

شب رفتن تو ديدم تا كه غم نياد سراغت

هيچ زمون روشن نميشه واسه كسي چراغت

برو تا همه بدونن سفر هم اون قدر ها بد نيست

واسه گفتن از تواما هيچكي شاعري بلد نيست


لینک به نوشته  |   
 
  انتظار     86/10/11-13:39-عسل  

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی
 


لینک به نوشته  |